![]() |
![]() |
|
| سلام ای غم لحظه های جدایی |
اینم از پروژه اقا حامد
ولی خدایی عجب پروژه اییه ها اقا منم میخوام سوار شما البته اول ارش سوار شه اگر مشکلی پیش نیومد بعدش من سوار میشم این هواپیمایی که ملاحظه میکنیدو خود خود خود حامد درست کرده البته خوب دقیقا" که خودش نه ولی خوب طرح و ایناشو که من از اینترنت سرچیدم البته من نگار ارش نیما محسن کلا" همه دست اندر کار بودن دیگه ساختنشم که کورش و خشایار گفتن حامد جون پسر عمو اخه پس به چه دردی میخوره تا ما رو داری غم نداری حامد پس چی کار کرد؟ یادم نمیاد حالا زیادم مهم نیست ولی خدایی باید بگم عشق انسان به پرواز کردن که تمومی نداره که یادمه بچه که بودم یعنی خیلی بچه ها 7 یا 8 ساله و اینا این پسرهای بزرگ فامیل میرفتن با تفنگ بادی شکار گنجشک ما هم هر چی گریه و زاری میکردیم فایده نداشت این حامدم واسه این که نشون بده بزرگه میرفت قاطیشونو ما هم هر چی میگفتیم اینا گنجشکه رو میکشن میگفت نه بابا من نمیزارم ولی بعد که گنجشکه رو میکشتن اینم کاملا" مطمئن میشد مرده و هیچ رقمه راه نداره دیگه زنده شه بدو بدو با چشم گریونو بعض تو گلوش میومد خودشو مینداخت تو بغل احسان هر چی هم میگفتیم اخه چرا گریه میکنی؟ جواب نمیداد خوب احسانم بالاخره داداش بزرگش بود دیگه فکر میکرد اذیتش کردن اقا چشمتون روز بد نبینه دستور حمله میداد ما هم حمله میکردیم 7 تایی البته 7 تا بچه قد و نیم قد از 3 ساله تا دیگه نهایت 15 ساله ولی میزدیما من که به مو کشیدن شهرت داشتم خشایار جان منو ببخش من فکر نمیکردم در اینده کچل شی وگرنه یکم با ملاحظه تر میکشیدم حمیدو الهی قزبونش بشم یادمه میچسبید به گردن طرف یه دستش به گردنش بود یه دستشم گوشاش بود که میکشیدا اخرشم با گریه حمید دعوا تموم میشد چون نه این که خیلی کوچولو بود تا میدید یکی میزنه تو صورت داداشیش دیگه طاقتش تاق میشد و حالا گریه نکن کی گریه کن همه فامیل جمع میشدن میدیدن حمید و حامد دارن گریه میکنن امیرم واسه این که کم نیاره همون جا میزد زیر گریه احسان در این مواقع اینا رو بغل میکرد و برای همه توضیح میداد(البته همراه با مبالغه)که اینا زورشون به داداشای من رسیده و این حرفا منم وسط حرفای احسان از اون جایی که خیلی بهم فشار میومد شنیدن این همه ظلمی که به این پسر خاله های عین برادرم اومده زار زار گریه میکردم البته زار زار نه هق هق دیگه خلاصه اش این که کلا" همه حقو به ما میدادن و اونا رو دعوا میکردن اما اینا چه ربطی به پروزه حامد داره رو من والا دقیقا" نمیدونم حتما" یه ربطی داشت دیگه اهان ربطش اینه که این بچه کلا" خیلی پرنده جات رو دوست داشت دیگه نمیگم که با بال پروانه ها چی کار میکرد نمیگم که اشک منو چقدر سر این کاراش در اورد ولی خداییش از این که مگس ها و پشه ها رو اذیت میکرد ناراحت نمیشدم بگذریم من همین جا از کلیه نیرو های لشکری کشوری دوستان دشمنان و همه دیگه تشکر میکنم از طرف حامد امابیشتر از همه از دوست جونامون تشکر میکنم که اگه نبودن نمیتونم بگم چه اتفاق وحشتناکی می افتاد خیلی دوستون دارم دوست جونام روز پنج شنبه با پروزه حامد در خدمتتون هستسم تو سالن دکتر جاسبی دانشگاه میدونم همتون میاین فقط حامدو نخندونید که با ارش و ارتین طرفید اگرم استاده سئوال سخت پرسید حامد با یه اشاره ای که بعدا" خودش خلق میکنه بهتون میفهمونه که باید الان یه جوری سر و صدا کنید حواس استاد پرت شه بعدشم اخر اخر با تمام قوایی که تو وجودتونه دست میزنید که یعنی این فقط حقش 100 هست درساتونو خوب یاد بگیرید فردا خراب نکنید حامد جان هممون واست دعا میکنیم دعای یه ملتی پشتته |
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه بیستم شهریور 1387ساعت توسط فرزانه |
|
|
صفحه نخست پروفایل مدیر وبلاگ پست الکترونیک آرشیو عناوین مطالب وبلاگ |
| درباره وبلاگ |
|
| نوشته های پیشین |
|
بهمن 1387 دی 1387 آبان 1387 مهر 1387 شهریور 1387 مرداد 1387 |
|
RSS
|