![]() |
![]() |
|
| سلام ای غم لحظه های جدایی |
این مطالب به قلم منه اما از زبون امیره سعی کردم وقایعی که دیده رو و به من گفت رو بنویسم ببخشید که خیلی ناقصه خدایا ازت ممنونم. ازت ممنونم .متشکرم بت من که به کالبد بی قلب قربانی ات بازگشتی.میدونستم که چشمان منتظر و چشم به راه قربانی روزی تو را دوباره به قربانگاه باز میگرداند قلب را که مجروح شده بود ترمیم کردی و باز گرداندی . در گوشم زمزمه کردی برخیز بنده من باز گرد که من نخواستم تو را بیازارم اما به خاسته ام رسیدم. تولدت میارک خدای من چه حس میکنم.گرمای دستان بتم را برپشتم گرمای دستانی که برای من به منزله کوهی استوار است .به یاد اوردم زمانی او را انکار کردم زمانی او را در مرگ عزیزانم مقصر شمردم زمانی او را بدترین دشمن خود میدانستم و زمانی دقیقا" زمانی که در عین تنفر به قادر مطلق بودنش پی بردم از سر نفرت روی از دنیایش برگرداندم .گلهای زیبایش را پر پر کردم کوههای زیبایش را دشمن و قاتلان زیبا میانگاشتم صدای جیک جیک گنجشکانش را مزاحمانی همیشگی میدانستم.دلم گرفته بود از این ادمهاش ازش خواستم که منو برای همیشه از شر این دنیا راحت کنه همون موقع بود که برای اولین بار به خواسته ام جواب مثبت داد .بزرگترین درد و بیماری اش را به من نشان داد دردی که در تمام زندگی ام تصور نمیکردم چنین دردی وجود داشته باشد گفتند نام بیماری ات سرطان است سرطان خون این نام برایم تصوری از مرگ بود اما حالا دیگه چه فرقی میکنه؟ منم همینو خواسته بودم اما واقعا" هیچ وقت فکرشم نمیکردم یه روز خودم دچارش شم میدیدم که هر روز عزیزانم برای دیدن من می امدند و گریه میکردند نگاههاشون پر از خداحافظی بود با نگاههاشون خداحافظی میکردند اون جا بود که فهمیدم نه من برای مردن هم امادگی نداشتم اما این بار فقط خودم رو مقصر میدونستم تمام این درد رو می پذیرفتم چون خودم از اون بت خواستم اون هر کاری که میخواست انجام میداد پس الان باید خیلی هم خوشحال میشدم که حرفم رو گوش داد و اینجاشو به خواست من رفتار کرده بود.زمانی که درد به سراغم می امد او را میدیدم که با چشمانی نگران به من زل زده بود وقتی او را میدیدم شهامت پیدا میکردم و سعی میکردم درد را در خود نگه دارم .دوست داشتم فریاد بزنم اما نمیزدم تا اگر باید بمیرم ساکت بمیرم همانند تمام دوران زندگیم که ساکت بودم همان موقع یه یاد میاوردم مادرم را که او از من گرفته بود حس میکردم که خیلی دلم برایش تنگ شده رو به بت میکردم و میگفتم حتی اعدامی ها هم این حق رو دارند که در اخرین ساعات زندگی ارزویی کنند و امید به براورده شدنش داشته باشند من هم میخوام ارزو کنم .بت بهم لبخند میزد و میگفت بگو بنده ی من منم میگفتم که من بنده ی تو نیستم اما ازت میخوام منو زودتر راحت کنی تا زودتر بتونم مادرمو ببینم بت با همون لبخند گفت :مطمئنی؟هیچ فکر کردی تو هنوز خیلی جوونی؟هیچ فکر کردی که هنوز کامی از دنیا نگرفتی؟ تا به حال به دشتهای زیبایم به خوبی نگاه کردی؟رودخانه های پویایم را دیدی که چگونه به دریاها و اقیانوس ها میرسند؟ایا سنگهای سختی را دیدی که در اثر سایش از بین رفته اند؟تا به حال فکر کردی چرا قطرات کوچک توانستند سنگ را تغییر دهند اما خود تغیری پیدانکردند؟اسمان را به درستی دیدی؟انواع ابرها را دیده ای؟من گفتم:من علاقه ای به انها ندارم اکنون مهم ترین مسئله من دیدن مادرم است اما ناگهان دردم دو برابر میشد و بتم پشتش را میکرد ومن فریاد میزدم من نمیخواهم تو را ببینم من میخواهم مادرم را ببینم شانه های بت تکان میخورد انگار میکرد اما برایم مهم نبود ان شب هم نمردم و فردا به حرفهای بت فکر کردم به اسمان نگاه کردم تا ابرهایش را ببینم او راست میگفت بسیار زیبا بود اما درد من دنیا را به چشمم سیاه میکرد اری دیر بود برای دیدن زیباییهایش دیر بود خیلی دیر سرم گیج میرفت و من حتی نمیتوانستم پدرم و خاله هایم که در حقم مادری کردند را ببینم انجا بود که به بت ایمان اوردم نه از روی ناتوانی اتفاقا" کاملا" در لحظات اگاهی حالم هر لحظه بدتر میشد صداهای مبهمی میشنیدم و کمی نور را میدیدم اما خبری از بتم نبود من قلب او را شکونده بودم مادرم را دیدم خوشحال بودم که او را دیده ام.او نگران بود مرا بوسید و به تحمل کردن دعوتم کرد و رفت حال بت من بعد از مدت طولانی بازگشت مرا بخشید روم نمیشد تو چشم هاش نگاه کنم ازش خجالت میکشیدم اما اون خیلی بزرگوارتر از این حرفهاست به صورتم نگاه کرد و لبخندی از سر مهر زد و گفت از این پس بیشتر به اسمان دقت کن و به اطرافت بت این را گفت و بلند شد تا بره اما من با التماس گفتم حال که نیازمندت هستم میروی؟شانه هایش را دیدم که میلرزد او باز هم داشت گریه میکرد گفت:شنیدی که میگن من برای دیدن شما چنان مشتاقم که... میدونم که بغض راه گلوشو گرفته بود برنگشت همون طور بغضشو رد کرد و گفت من همیشه در کنارتم حتی بیشتر از هر موقع دیگه از این به بعد حتی به جای مادرت و برادرت چند قدم رفت و من بهت زده به او نگاه میکردم ناگهان فریاد کشید بلند شو با تو ام از جا جستم همزمان صدایش را شنیدم که گفت:دوستت دارم من همیشه با توام تولدت مبارک و رفت اما همیشه گرمای دستانش را بر پشتم حس میکنم
و حالا من میگم امیر جان تولدت مبارک سالروز بودنت به گل نشستنت بازگشتت به زندگی ۲۲ بهمن سالگرد تولد 19 سالگیت مبارک کلا" همش مبارک |
|
+ نوشته شده در
دوشنبه بیست و یکم بهمن 1387ساعت توسط فرزانه |
|
![]() |
|
+ نوشته شده در
سه شنبه پانزدهم بهمن 1387ساعت توسط فرزانه |
|
|
صفحه نخست پروفایل مدیر وبلاگ پست الکترونیک آرشیو عناوین مطالب وبلاگ |
| درباره وبلاگ |
|
| نوشته های پیشین |
|
بهمن 1387 دی 1387 آبان 1387 مهر 1387 شهریور 1387 مرداد 1387 |
|
RSS
|