تبليغاتX
دوستانه ها
سلام ای غم لحظه های جدایی
به یمن امدنت هزاران ستاره در اسمان دلم خندید

تنها برای تو که اولین و اخرین حکایت بی انتهای دوستی هستی

می نویسم که به یادت هستم و هزاران گل مریم رو در روز تولدت تقدیمت می کنم

سالروز بودنت مبارک عزیز دلم

۱شهریور

15امین سالروز تولدت مبارک گلم

وارد دبیرستان شدنت مبارک

امیدوارم همیشه مایه افتخار خانواده ما باشی

امیدوارم همیشه همین جوری محکم باشی

امیدوارم امسال به همه ارزوهایی که وقت فوت کردن شمعها می کنی برسی(البته اگر من بزارم خودت فوت کنی)

حمید عزیزم انشا الاه 125 ساله شی 15 سالش رفت 110 سال دیگه داری

تولدت مبارک پسر خاله گلم

نه داداش گلم

+ نوشته شده در  چهارشنبه سی ام مرداد 1387ساعت   توسط فرزانه | 
سلام سلام به همه دوست جونای گلم

امیدوارم تابستون بهتون خوش گذشته باشه و مثل این اقا حامد

با گرفتن ترم تابستونی ایام را به کام خود و دیگران تلخ نکرده باشید

میدونید که انتخاب واحد دانشگاه نزدیکه...

دوست جونای دانشگاه تفرش لطفا" بخونید به درد بقیتون نمی خوره

البته اگرخیلی بی کارید مانعی برای خوندن این مطلب نیست

 بچه ها ما باید به هم در این تورنومتر حیاتی کمک کنیم تا یه وقت خدای نکرده گیر استاد ناباب نیوفتید(خدا نسیب گرگ بیابون نکنه)

به همین دلیل اونایی که استادای خوبی رو تجربه کردن لطفا" با شرح استاد به ما هم اطلاع بدن

 از طرف دیگه اونایی که می خوان اطلاعات بگیرن لطفا" مثل من درسی که می خوانو بگن:

از فیزیک 2

کار گاه عمومی

فارسی

متون اسلامی

ریاضی مهندسی

اینا تقریبا" درسایی بود که من اطلاعی از استاداش ندارم

اگر اطلاعاتی دارید یا می خواهید این جا مجال خوبیه که به هم کمک کنیم

راستی انتخاب واحدم روزای 18 و 19 شهریوره یادتون نره دیر نرسید

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و هشتم مرداد 1387ساعت   توسط فرزانه | 
+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و هفتم مرداد 1387ساعت   توسط فرزانه | 
کاش می تونستم یه خورده از دل تنگیمو روی کاغذ می ریختم تا کم می شد

انقدر بی احساس شدم که خیلی وقته با اشک و گریه قهر کردم

نمی دونم چرا انقدر نسبت به این دنیایی که توش زندگی می کنم بی تفاوت شدم

هیچ انگیزه ای برای حرکت پیدا نمی کنم

کاش این دنیا کوچکتر بود تا ادم ها به هم نزدیکتر بودن

کاش این دنیا می تونس همه ادما رو تو دل خودش جا کنه

 تا بعضی ادما بیرون از دل او نبودن

تا ساز نا سازگاری با هاشون سر بده...

اخه خیلی سخته این همه فاصله رو تحمل کردن

این همه دوریم...

این همه...

کنار هم راه میریم

به هم لبخند می زنیم

اما واقعا" چرا؟

چرا باید همدیگرو تحمل کنیم تا به هم عادت کنیم؟

ما مجبور نیستیم

انسان ازاده...

واقعا"؟

پس قانون چیه؟

اون این وسط چی کارست؟

مگه همه ادما عقل ندارن؟...

همه اونا عقل دارن اما...

همه اونا نمی دونن که عقل دارن...

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و هفتم مرداد 1387ساعت   توسط فرزانه | 

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و چهارم مرداد 1387ساعت   توسط فرزانه | 

پیرزن ایستاده بود توی صف.جوان خوش پوش پرسید:"مادر!آخرین نفر شمایید؟".
پیرزن در حالیکه عینک ته استکانی اش را روی بینی جابجا می کرد گفت:"آره مادر جون!"
بعد پسر پشت سر پیرزن توی صف ایستاد...و همین مکالمه کوتاه بود که باعث شد پسرک شروع کند به حرف زدن...


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  شنبه نوزدهم مرداد 1387ساعت   توسط فرزانه |